+ - x
 » از همین شاعر
1 اندر ستایش خدا
2 بز همسایه ی ما
3 وداع
4 ستاره (ادبیات کودک)
5 آزادی
6 فردای دیروزین
7 پیام سبز
8 بهار
9 خروش خفته
10 شهپر خاکستر

 » بیشتر بخوانید...
 ای بگفته در دلم اسرارها
 دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
 ای کرده میان سینه غارت
 فقط و فقط تو را
 ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من
 ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم
 رنگه هویت خود باخته اند
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
 ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیمه شب پیکر عریان ترا

از پس پردة زیبای حریر

چه فریبا دیدم!

آسمان بود قشنگ

ابرها چون غم من

در دل مزرعة سبز سپهر

به تکاپو بودند

شهر خوابیده درآغوش سکوت

کوچه ها خالی از آشوب و خروش

ناگهان پنجره را بگشودی

بیخبر از عطش دیدة من

لیک چون پنجره را بگشودی

غرق در رود دو چشمم گشتی

و شدی سخت خموش

ماه در باغچة سبز فلک

زین سکوت من و تو

کرد لبخند آغاز

ابرها رقصیدند

و کواکب به هم آمیخته گفتند ببین

جلوة عالم دریایی را

و تو آهسته تبسم کردی

من ز اندیشه و رویای دل انگیز هوس

پرگشودم به تمنای وصال

جانب شهر خیال

◘ ◘ ◘

کاش میدانستم

که تو امید محال

میگشایی به هوای دگری پنجره را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *