+ - x
 » از همین شاعر
1 شهپر خاکستر
2 طفل یتیم
3 آیت غرور
4 تبعیدگاه
5 اندر ستایش خدا
6 کیستم من
7 بهار
8 رنگه هویت خود باخته اند
9 پاییز
10 کویر

 » بیشتر بخوانید...
 زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش
 در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی
 ای که ازین تنگ قفص می پری
 شاهدی بین که در زمانه بزاد
 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
 می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
 چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
 دیگر نمانده تاب فراق تو در سرم
 ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
 گلبرگ نسترن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


کاش در بستر تاریکی شب

در دل ظلمت موهوم سپهر

نور مرموز زمهتاب بهاران بودم

تا توانایی آن میداشتم

کز پس شاخچه های انبوه

نرم و آهسته گذر میکردم

و شبانگاه به سربستر تو

میخزیدم آرام

و سراپای دل انگیز ترا

هردو لبهای هوسریز ترا

در دل بوسة خود محو و فنا میکردم

◘ ◘ ◘

کاش شبنم بودم

تا سحر رقص کنان

از نهانخانة این چرخ کبود

فارغ از همهمة بود و نبود

یک جهان عشق و صفا در آغوش

به گل روی تو میلغزیدم

و چو زنبور عسل

که به هر برگ گلی بوسه زند

گل روی تو و لبهای تو و چشم ترا

سخت میبوسیدم

◘ ◘ ◘

کاش باران بودم

تا به هنگام تماشای تو در باغچه ها

( به سراپای تو لب میسودم )

پیکر و جامه و گیسوی ترا

خیس میگرداندم

و اگر قصد گریزت میبود

میدویدم ز پیت در دل باغ

میزدم چنگ به پیراهن تو

بر سر سبزه و گل در لب جو

میفشردم تن تو تنگ در آغوش گناه

◘ ◘ ◘

حال نی نورم و نی شبنم و نی بارانی

که به سرمنزل مقصود رسم

اما من . . .

بازهم خورسندم

زانکه افکار و خیالات دلاویز ترا

دارم هرلحظه در آغوش امید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *