+ - x
 » از همین شاعر
1 تحفه ی عید
2 ترا با خویش میبینم
3 نرگس دلدار
4 توسن سرشت
5 رنگه هویت خود باخته اند
6 تبعیدگاه
7 شهپر خاکستر
8 ای زادگاه من
9 اندرز
10 شهر خوابیده

 » بیشتر بخوانید...
 در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی
 هجدهم
 ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی
 پرچو شدم
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد
 بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
 عقل بند ره روانست ای پسر
 کوچه گرد
 کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عجب شبیست چه خوش ماهتاب میبینم
به سوی کوه به صد اضطراب میبینم

به آسمان نگرم ابرهای پاک و نفیس
بدین زمین همگان را شباب میبینم

به شاخسار درختان سرکشیدة باغ
نوای بلبل و شور عقاب میبینم

ستارة سحری کاش بخت بنده بدی
که بخت خویش به چشمم سراب میبینم

ز هجر و دوری جانان بسی ستم دیدم
که تا کنون ز فسونش عذاب میبینم

مگر تو ای دل غافل مرو به جادة عشق
که ناتوانی تو من به خواب میبینم

غیور باش و صبور و دلیر و باهمت
وگرنه کار تو همچون شراب میبینم

بنوش بادة عرفان و ترک سوداکن
که فتح و نصرت تو با شتاب میبینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *