+ - x
 » از همین شاعر
1 پندار
2 سکوت قرن
3 ستاره (ادبیات کودک)
4 هودج معنی
5 پس از سکوت بلند
6 باده ی عرفان
7 رباعیات
8 تصویر آرزوها
9 پیام سبز
10 شهر خوابیده

 » بیشتر بخوانید...
 می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
 امشب اتاق، باز دهان باز كرده است
 باز به بط گفت که صحرا خوشست
 دلا رو رو همان خون شو که بودی
 هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
 نه نیروی خودی را آزمودی
 عشق بشر
 نه آن بی بهره دلدارم که از دلدار بگریزم
 گفته ای من یار دیگر می کنم
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عجب شبیست چه خوش ماهتاب میبینم
به سوی کوه به صد اضطراب میبینم

به آسمان نگرم ابرهای پاک و نفیس
بدین زمین همگان را شباب میبینم

به شاخسار درختان سرکشیدة باغ
نوای بلبل و شور عقاب میبینم

ستارة سحری کاش بخت بنده بدی
که بخت خویش به چشمم سراب میبینم

ز هجر و دوری جانان بسی ستم دیدم
که تا کنون ز فسونش عذاب میبینم

مگر تو ای دل غافل مرو به جادة عشق
که ناتوانی تو من به خواب میبینم

غیور باش و صبور و دلیر و باهمت
وگرنه کار تو همچون شراب میبینم

بنوش بادة عرفان و ترک سوداکن
که فتح و نصرت تو با شتاب میبینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *