+ - x
 » از همین شاعر
1 تعریف شعر
2 اندر ستایش خدا
3 خروش خفته
4 نیایش
5 نرگس دلدار
6 مادر
7 کویر
8 بز همسایه ی ما
9 ای زادگاه من
10 شهپر خاکستر

 » بیشتر بخوانید...
 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
 راز
 تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا
 کوچه ی معشوق
 میل هواش می کنم طال بقاش می زنم
 گرمابه دهر جان فزا بود
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من از فراق نکهت صهبای دست یار
روی سفر به جانب عقبی نهاده ام

از قلقل صراحی و مینا بریده ام
بر دل نشان اشک زلیخا نهاده ام

من از شرار شعلة خاموش اضطراب
زیر و بم خروش به بالا نهاده ام

ازنوبهار وغنچه وگل چونکه نیست سود
سرمایه را به بنیة غمها نهاده ام

من درمیان نوحه سرایان این چمن
بردل هوای همت عنقا نهاده ام

من بر فراز درة موهوم آرزو
در پای دل صد آبله برجا نهاده ام

در پیچ و تاب وادی گلرنگ التماس
تسخیر دل به ناوک لیلا نهاده ام

چون آرزوی راهگشایان انتظار
مشاطة امید به سودا نهاده ام

از توسن سرشت چو نبود رة فرار
زینرو به دیر و صومعه هم پا نهاده ام

اندر دل سیاه شب و دامن سحر
آهنگ سوی عالم بالا نهاده ام

چون اختران رود دل انگیز کهکشان
سر درمیان سینة دریا نهاده ام

دلگرمی جنون نشد آواره از کنار
ناچار سر به دامن صحرا نهاده ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *