+ - x
 » از همین شاعر
1 آزادی
2 رقص آتش
3 طفل یتیم
4 آیت غرور
5 ترا در خویش می بینم
6 خمخانه ی عشرت
7 باریکه راه سرنوشت
8 ستاره (ادبیات کودک)
9 هودج معنی
10 دمی با حافظ

 » بیشتر بخوانید...
 یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی
 از جهت ره زدن راه درآرد مرا
 خزان
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
 زندگانی صدر عالی باد
 طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو در آیینهء پندار من

روح مرموز بهاران استی

شاخهء نسترنی

نرمش باران استی

نه . . .

نه ازینها همه پاكیزه تری

تو به یك پارچه شعر زیبا مانندی

و به یك نغمهء پرشور سه تار

و به لبخند نخستین گل سرخ انار

نه . . . خطا رفتم باز

همه زیبایی اینها از توست

تو به آراستگی

هاله را میمانی

و به پیراستگی

گرمی تابش خورشید زمستانی را

نه . . .

تو ازین هردو درخشنده تری

من نمیدانم هیچ

كه تو را

به چه مانند كنم

◘ ◘ ◘

من در آیینهء پندار تو

شاید به گلی مانندم

كه به جز نام، دگر جمله سراپا علف است

یا به یك شاخهء عریان شده از پنجهء پاییز غمین

نی، هرگز . . .

باورم نیست

من در آیینهء پندار تو شاید

به یكی درهء موهوم و سیه مانندم

یا به یك شب پرهء سرگردان

نه . . .

به یك لوحهء گور خاموش

◘ ◘ ◘

كاش این آینه های پندار

روی در روی شوند

و بخوانند به هم

سطر برجستهء پندار و خط باور خویش

كاش!

هرگز . . .

افسوس!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *