+ - x
 » از همین شاعر
1 پیام سبز
2 امید محال
3 خشم
4 تحفه ی عید
5 تبعیدگاه
6 گلدان
7 فردای دیروزین
8 آرزو
9 ترا با خویش میبینم
10 پاییز

 » بیشتر بخوانید...
 خشم مرو خواجه! پشیمان شوی
 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای
 مولانا مولانا اغنانا اغنانا
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
 چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی
 لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
 ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در امتداد رستن اسطوره های پوچ

از واژه زار هرزة دیوانگان شهر

كز بیكرانه ها

با مشعل خموش

میلاد نور را به تمسخر كشیده اند

یا درسكوت شب

وقتی كه بوم كور

درمقدم گروه خفاشان شب پرست

مهمان شود به سفرة خونین اهرمن

( من ) با نیاز ( ما )

از بستر غروب به سوی دیار نور

- در بامداد ریزش باران به كومه ها

با بال یك نگاه بلند سپیده زار

پرواز میكنم

. . . در لحظه های آبی آبستن نسیم

كز بیشه های دور

آواز بانگ قافله را ارمغان دهد

با توشة طلوع سپید و پیام سبز

فریاد میكنم :

نابود باد زوزة شبگیر بومها

تابنده باد امید به پهنای زندگی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *