+ - x
 » از همین شاعر
1 نیایش
2 وداع
3 طفل یتیم
4 تبعیدگاه
5 بهار
6 کویر
7 خمخانه ی عشرت
8 توسن سرشت
9 سکوت قرن
10 امید محال

 » بیشتر بخوانید...
 اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست
 هله آن به که خوری این می و از دست روی
 ز نور شمع من بزم رقیبان روشن است امشب
 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
 گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
 مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن
 سر راه غریبان خار روید
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
 چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در امتداد رستن اسطوره های پوچ

از واژه زار هرزة دیوانگان شهر

كز بیكرانه ها

با مشعل خموش

میلاد نور را به تمسخر كشیده اند

یا درسكوت شب

وقتی كه بوم كور

درمقدم گروه خفاشان شب پرست

مهمان شود به سفرة خونین اهرمن

( من ) با نیاز ( ما )

از بستر غروب به سوی دیار نور

- در بامداد ریزش باران به كومه ها

با بال یك نگاه بلند سپیده زار

پرواز میكنم

. . . در لحظه های آبی آبستن نسیم

كز بیشه های دور

آواز بانگ قافله را ارمغان دهد

با توشة طلوع سپید و پیام سبز

فریاد میكنم :

نابود باد زوزة شبگیر بومها

تابنده باد امید به پهنای زندگی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *