+ - x
 » از همین شاعر
1 پاییز
2 نرگس دلدار
3 رباعیات
4 امید محال
5 تصویر آرزوها
6 آزادی
7 رقص آتش
8 تبعیدگاه
9 کیستم من
10 پندار

 » بیشتر بخوانید...
 ای دوست عتاب را رها کن
 می­روم... خرجی ندارم، یک دو بوسه دخترک
 دگرباره شه ساقی رسیدی
 باز گردد عاقبت این در بلی
 هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
 عید نمای عید را ای تو هلال عید من
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
 صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به عبدالقهار عاصی به یاد نخستین و آخرین دیدارمان درشهر كابل


. . . و مرغانی زنسل لاشخواران

برفراز شاخه های تكدرختی پیر

كه تنهایی خود را بر بلند صخره یی اندوه میگسترد

به استقبال میلاد هیولای سیاه شب

سرود شوق میخواندند

كه دیگر باره در ژرفای تاریكی

تبار نعشهای لاله گون را طعمه برگیرند . . .

درانجا آبشاری هم

كه گوش آسمان را،

از پیام غصه ها آماجگه میساخت

و از خون از شهادت

از شهامت از غرور از خشم

هردم قصه ها میگفت

فضای دره را درخویش میبلعید

كه ناگه آسمان را كاسهء صبرش

به برق تندری لبریز شد ازخشم

فرود آمد غریو باد و ابر و ژاله و توفان

زلالین شد ستیغ صخره زان هنگامهء خونین

و فردا . . .

ماهیان در رود میدیدند

نعش ژنده گون لاشخواران را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *