+ - x
 » از همین شاعر
1 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
2 تعریف شعر
3 پاییز
4 بوزینه و انسان
5 آیت غرور
6 ای زادگاه من
7 نور امید
8 سکوت قرن
9 بز همسایه ی ما
10 آزادی

 » بیشتر بخوانید...
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز
 گنجشک های حوالی این شهر
 حسن را از وفا چه آزارست
 اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا
 رفتیم بقیه را بقا باد
 هوای وصل جانام گرفته است
 بیچاره کسی که می ندارد
 اگر خاک تو از جان محرمی نیست
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

و آنك گاو شب

آن غول دندانسای یغماگر

یكایك خوشه های واپسین روز را

از آخور این شهر

بیباكانه میبلعد

وزهدان بهین دوشیزة فردای دیروزین

كه زیر پنجة اهریمنی از نسل شب

آبستن زور است

جنین سایه و اندوه را درخویش میبیند

كه پیهم ریشه میگیرد

من اما باز خواهم دید

فردا را كه همچون رفته فرداهای بی برگشت

به رسم هدیه با یك دستة خونین زگلهای شفق

میلاد او را جشن میگیرد

◘ ◘ ◘

بسی بودند از اینگونه فرداها

كه دریلدای خویش از باور پندارهای پوچ پژمردند

و در آغاز سرخ جادة تاریك شب مردند

كه نبض سرد شان لبریز بود از ( هیچ )

و پهنای فراخ قلب شان تصویر هیچستان

ولی از همسفر بامن!

بیا دیگر نیفشانیم

اشك خویشتن بر روی گور سرد فرداها

و با فردای دیروزین

به سوی شهر های روشن امید ره پوییم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *