+ - x
 » از همین شاعر
1 دمی با حافظ
2 کویر
3 نیایش
4 آزادی
5 خروش خفته
6 ای زادگاه من
7 نور امید
8 تحفه ی عید
9 پندار
10 آرزو

 » بیشتر بخوانید...
 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 یک شعر بی شرمانه عاشقانه
 ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
 قضا آمد شنو طبل نفیرش
 انا لا اقسم الا برجال صدقونا
 هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
 آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
 دو سروده تازه از شاپور احمدی
 اینجا بلوغ را به سر دار می کشند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

و آنك گاو شب

آن غول دندانسای یغماگر

یكایك خوشه های واپسین روز را

از آخور این شهر

بیباكانه میبلعد

وزهدان بهین دوشیزة فردای دیروزین

كه زیر پنجة اهریمنی از نسل شب

آبستن زور است

جنین سایه و اندوه را درخویش میبیند

كه پیهم ریشه میگیرد

من اما باز خواهم دید

فردا را كه همچون رفته فرداهای بی برگشت

به رسم هدیه با یك دستة خونین زگلهای شفق

میلاد او را جشن میگیرد

◘ ◘ ◘

بسی بودند از اینگونه فرداها

كه دریلدای خویش از باور پندارهای پوچ پژمردند

و در آغاز سرخ جادة تاریك شب مردند

كه نبض سرد شان لبریز بود از ( هیچ )

و پهنای فراخ قلب شان تصویر هیچستان

ولی از همسفر بامن!

بیا دیگر نیفشانیم

اشك خویشتن بر روی گور سرد فرداها

و با فردای دیروزین

به سوی شهر های روشن امید ره پوییم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *