+ - x
 » از همین شاعر
1 خمخانه ی عشرت
2 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
3 کویر
4 بهار
5 آزادی
6 آرزو
7 تبعیدگاه
8 اندرز
9 طفل یتیم
10 رقص آتش

 » بیشتر بخوانید...
 ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده
 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
 آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
 دوش از بت من جهان چه می شد
 هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
 این شعر به پرنده شدن های ما ه گُل
 دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
 من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱


به هنگامی كه خون ناامیدی در رگ ایمان شود جاری

و اندوه سیاه تیره گی از گیسوان شب

فضای سایه روشنهای قلبم را فرا گیرد

ترا درخویش میبینم

كه در ژرفای مرموز روانم ریشه میگیری

و گلهای فروغ باورت را هدیه می آری

◘ ◘ ◘

ترا دركودكی من نیز باری یاد می آرم

كنار صخرة سیمین

در آغوش افق از دور

مرا برخویش میخواندی

ولی تا زاد روز جستجو بال طلوعت را

میان خوابگونهای كبود خویشتن احساس میكردم

و تصویر تو در گهنامه های كوچك اندیشه میدیدم

واكنون سالها شد

نبض من همواره میخواند :

ترا باخویش میبینم

ترا درخویش میبینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *