+ - x
 » از همین شاعر
1 کویر
2 خروش خفته
3 نور امید
4 پندار
5 پیام سبز
6 تبعیدگاه
7 ترا با خویش میبینم
8 تحفه ی عید
9 آزادی
10 آرزو

 » بیشتر بخوانید...
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 تیک هی
 بگردان ساقی مه روی جام
 دیدار در کوه قاف
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 راز من
 ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به استاد واصف باختری


مرا درشهر میجستند

مردانی كه ساطور بزرگ قرنهای رفته را

ازمدفن تاریخ دزدیدند و ازخون صیقلش دادند

مردانی كه پولادین نیام دشنه های خویشتن را

دور افگندند

به فرمان كسی، كاو زندگی را نیمرخ میدید

مرا درشهر میجستند و میگفتند این دیوانه شاعر

سالها این خلق را شورانده از هذیان

برای مردمان او واژه های نفرت و شبخون و كین و انتقام و خشم را

تفسیر میكرده است

وهر جا زندگی گفتند، او ( آزادی ) اش تعبیر میكرده است

تب تاریك هذیانبار این شاعر

به روی پیكر دیوارها و سنگهای شهر

اكنون سایه افگنده است

ز هرسو بشنوی جز شعر آزادی

- سرود دیگری هرگز

به گوش اندر نمی آید

◘ ◘ ◘

و اما ناگهان خورشید سرزد از در مغرب

خدای خشم را باری

چراغ پرفروغ صبرشد خاموش

غریوی شد،

فرو بنشست،

خون جاری شد و مردم

نیام دشنه ها را هرطرف در جستجو بودند

و اكنون روزگاری شد،

كه حتی كودكان شهرهم

آزاد میخندند

ومن هذیان نمی گویم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *