+ - x
 » از همین شاعر
1 توسن سرشت
2 اندرز
3 باده ی عرفان
4 پاییز
5 گلدان
6 امید محال
7 نیایش
8 بز همسایه ی ما
9 رنگه هویت خود باخته اند
10 شهر خوابیده

 » بیشتر بخوانید...
 ای کاش که جای آرمیدن بودی
 شدست نور محمد هزار شاخ هزار
 حد البشیر بشاره یا جار
 درد عشقی کشیده ام که مپرس
 مرگ نازلی
 من از عالم تو را تنها گزینم
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
 غریبانه
 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

. . . و ما دركودكی پیكرتراش پیر تاریخ كهن بودیم

كه شبها زورق افسانه ها، اسطوره های پار را

در رود بار ساكت اندیشه میراندیم

كنار بستر مادركلان قصه گو

با قصه ی دیو و پری درخواب میرفتیم

گهی با رستم و افراسیاب و زال

گه اسكندر و بهرام

به جنگ دیوها بر اوجنای قله های قاف میگشتیم

و خود تا صبحدم درخواب، با آن قهرمانان، قهرمان بودیم

◘ ◘ ◘

چو فردا، دسته ی مرغابیان نور را بر آبگین آسمان شهر میدیدیم

تمام كودكان كوچه باهم،

طرح آدمهای برفی را

به روی سنگفرش كوچة پر برف خود آماده میكردیم

درین سوی سكوت جاده

- رو در روی با جغرافیای حجره ی قصاب

تناور هیكلی بالا بلندی بود، نامش ( رستم دستان )

به دستی گرز و در دست دگر چوبی چنان شمشیر

دو چشمش از زغال و بینی از پایانه ی زردك

لبانش شلغم گندیده ی دزدیده، از همسایه ی بقال سركوچه

دران سوی خیابان، هیكلی دیگر

دراز و لاغر و سرسخت، چون بهرام

میان كوچه – آن سو – پیكر افراسیاب از برف

این سو، زال و اسكندر

كه هریك زاده ی ذوق و خیال چند كودك بود

من آنجا نیك میدیدم

كه تك تك رهگذاران بهر ما ( شاباش ) میدادند

كسانی هم تراش پیكر آن قهرمانان را به ما تبریك میگفتند

كسانی نیز با یك ضربه ی آهسته روی شانه هامان

صحنه را تقدیر میكردند

و اما زیر لب با پوزخندی سرد میرفتند و راه خویش را در پیش میبردند

مگر افسوس!

رود شادی ما زود میخشكید

كه با یك تابش گرمای خورشیدی

نه آنجا قهرمانی بود برجا و نه دیگر آن نوازشها

به جز مشتی زغال و سبزی گندیده، روی سنگفرش جاده ی خاموش

◘ ◘ ◘

كنون برچارسوهای گل آلود دیارمن

-كه ( سنگ ) و ( فرش ) و طرحش نیست، جز درخاطر تاریخ –

چه هیكلهای نامیمون، كه هرسو سایه گسترده است

چه برفین قهرمانانی!

كه ناپیدایی خورشید را

در باور خود تا ابد اندازه میگیرند

مگر خود زاده ی اندیشه های كودكان كوچه های دور

درانجا كودكی با خط ( نستعلیق ) روی لوحه یی چیزی نوشته

باز آن را با نخی برگردن یك قهرمان بسته

كسی تفسیر رویاهای خام خویش را با خط ( رقعی )

بر ستبر سینه ی آن دیگری تصویر بخشیده

یكی با ( نسخ ) یا ( تعلیق ) روی لوحه یی دیگر
كسی با خط ( ثلث ) و آن دگر با خط ( دیوانی )

مگر آنجا تمام جمله ها گنگ است و نامفهوم

و مردم معنی آن را نمی دانند

كه تصویر الفبا آشنا ؛ اما سخن در پرده ی نا آشنای بی زبانیها

◘ ◘ ◘

و ما در انتظار خویش میمانیم

كه شاید روزگاری معنی آن جمله ها را

در مسیر جویبار كوچه های خویش دریابیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *