+ - x
 » از همین شاعر
1 نیایش
2 امید محال
3 اندر ستایش خدا
4 تحفه ی عید
5 گلدان
6 آرزو
7 پاییز
8 سکوت قرن
9 باده ی عرفان
10 اندرز

 » بیشتر بخوانید...
 کی باشد اختری در اقطار
 آنکه خوابم را ورق می زد
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
 املا قدح البقا ندیمی!
 خروشان ترا تا می برد آب
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 سمفونی تاریک
 سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره
 خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲


بزهمسایه ی ما روزی چند

آمد و از سردیوارجهید

به سربام شد و شاخه ی ناجو بلعید
پدرم هیچ نگفت

كه مبادا روزی

دل همسایه ز بز راندن آزرده شود

روز دیگر به كناری زد و نوباوه ی آلو بلعید

باز با جست دگر

شاخه ی تاك كهنسال شكست

چند روز دیگر آن بز

كه زخاموشی ما حیران بود

نه ز دیوار

كه از در شد و گلهای چمن را بلعید

پدرم بازخموشانه به او مینگریست
وزگزندی كه نشاید رسد، او بازخموش

من شكایت به پدر بردم و گفتم این بز

درچمن یك گل نورسته نمانده است بجا

نه زسوسن اثری مانده، نه از سنبل و چتر

نسترن نیز دگر جلوه ندارد در باغ

پدرم سخت بیاشفت و به من خشم گرفت

باز با هیبت گفت

چه شود گر بزكی خورد دو سه گل یا برگ

شاید آن روزی او بود كه ما كاشته بودیم براش

باز گل میكاریم

باز با سنبل و نسرین و سپیدار و چنار

باغ بی برشده، می آراییم

تو برو درغم و اندیشه ی كارخود باش

◘ ◘ ◘

روزدیگر كه پدر

زیردیوارعبادت میكرد

چند خشت از لب بام آمد و برفرقش ریخت

بز به جستی زلب بام گریخت

خبرمرگ پدر باز به همسایه رسید

او سرخویش تكان داد و فقط گفت : افسوس!

مادرم نیز دو سه روز دگر سكته نمود

روزگاری چو گذشت

من و آن خواهرك ناز و برادرهایم

درهمین پهنه ی گیتی تك و تنها ماندیم

نه بجا ماند دگر دوست، نه همسایه، نه خویش

نه ز یاران كسی آمد و احوال پریشان پرسید

قاضی شهر، كه او

داشت پیوند به خاتون جناب ارباب

تكیه بر مسند خود داد و به آواز بلند

( شرعاً ) و ( عرفاً ) و ( قانوناً ) گفت

پس ازان كلبه ی ویرانه ی ما را بخشید

به زن حضرت ارباب بزرگ

◘ ◘ ◘

باز دریك شب توفانی و سرد

كه هوا صاعقه میكاشت فراروی زمین

ما ازان كلبه ی قحطی زده آواره شدیم

از پی لقمه ی نانی به گدایی رفتیم

تن به مزدوری همسایه گكان دردادیم

خواهرم رفت و به مزدوری همسایه ی دیگر بنشست

روزها یكسره جاروكش و كالاشو بود

و به شب

بره ی سرما زده درگوشه ی اصطبل بزرگ

من به مزدوری كفاش سركوچه نشستم ناچار

یك برادر حمال

دیگری رفت و به مزدوری گرمابه و گلخن پرداخت

آن دگر منصب سگبانی و سگ شویی یافت

دیگری نیز به مزدوری دلاك نشست

الغرض نوكر همسایه و قشلاق شدیم

ازنگاه دگران پشه به قیماق شدیم

سالها رفت و بدینگونه گذشت

هركسی درپی كارخود و بارخود بود

قصه ی غصه ی ما گشت فراموش زمان

جز به ما بدرقه ی درد، دگر پیشه نبود

باز درخانه شدن، بزرو اندیشه نبود

◘ ◘ ◘

باز القصه كه یك روز تموز

پسر حضرت ارباب بزرگ

كه همو تازه معلم شده بود

پی آموزش اطفال به قشلاق رسید

هركجا قصه ز انسان و ز آزادی انسان سر داد

و از حقوق بشری دم میزد

هی ( حقوق بشر ) از بر میگفت

گه خدا، گاه پیمبر میگفت

چند همسایه به او نیز هم آوا گشتند

ظاهراً در پی تسكین و مداوا گشتند

هی بشر گفته بشر گفته، بشر كر كردند

چون به خود آمده دیدیم، به ما شر كردند

◘ ◘ ◘

عاقبت خانه ی ما باز به ما پس دادند

ما دگر باره به باغ پدری كوچیدیم

حیف، افسوس، دریغ!

چار دیوار بجا بود، مگر خانه نبود

یادگاری ز در و پنجر كاشانه نبود

زن ارباب روی توده ی آن كلبه ی ویرانه ی ما

قصری از مرمر و رخّام بنا ساخته بود

هرچه آثار پدر بود ز تاریخ و ز فرهنگ و ادب

همه را سوخته بود

نه ز شمشیر پدر بود نشانی، نه ز سجاده و دلق

چلچراغ و زر و دیبا همه بفروخته بود

چند روزی چو به ما رفت، به افسوس و دریغ

ناگهان باز فلك دسته گلی داد به آب

قاضی شهر به پاس نمك و آب جناب ارباب

باز بر مسند دیوان قضا بر شد و ( قانوناً ) گفت

داد فرمان بلافسخ و وجوب التعمیل

( كه به ذكر و نمط فصل دوم در قانون

طبق بند ششم ماده ی رهن و عقار

مصرف ساختن قصر رخام

باز پرداخته باید

به جناب زن ارباب بزرگ )

و بدینگونه درین دام گرفتار شدیم

از بد حادثه آشفته و ناچار شدیم

◘ ◘ ◘

ای دریغا كه درین ورطه ی بی راه فرار

ما برادرها نیز

بایكی دیگر خود هیچ نیاییم كنار

سازگاری نشناسیم هرگز

چون زفرهنگ خودی نیست نشانی درما

آن كه بد باربر و باركش و بارپذیر

هردم از قوت و از زور سخن میگوید

گلخنی نیز به یك حرف كند شعله بپا

سر سگبان به هر كاسه ی بیگانه خم است

گر بگویی ( به سرچشم تو ابروست )، غم است

تیغ برنده ی دلاك به هر لحظه بود آماده

من به ناجوری كفش همه شان میخندم

هر شب اینگونه به ما تا به سحر میگذرد

پسر حضرت ارباب درم میشمرد

بز همسایه كه فرتوت و كهنسال شده است

مادر ده بز و بزغاله به پیكال شده است

زندگی میگذراند با ما

درهمین گوشه ی زندان كه نامش خانه است

لیك هرگز نتوانیم به او هیچ بد و رد گفتن

زانكه اینك بزهمسایه ی پارینه ی ما

مال زن ارباب است

◘ ◘ ◘

سالها دربدر، آواره، مهاجر بودیم

دور از یكدگر، هرگوشه مسافر بودیم

عمرها برده به هر مسلم و كافر بودیم

پس ازان سلسله ی درد كه باهم همه یكجا گشتیم

باد دردا! كه كنون

گرچه درخانه ی خویشیم، مگر نوكر ارباب هستیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *