+ - x
 » از همین شاعر
1 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
2 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
3 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
4 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
5 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
6 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
7 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
8 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
9 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
10 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق

 » بیشتر بخوانید...
 شراب شعر چشمهای تو
  کشم آهی که گردون پر شرر شی
 با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
 الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
 الا ای طوطی گویای اسرار
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 قصه ی عشق
 بگرد فتنه می گردی دگربار
 مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی

۳.۶
امتیاز: ۳.۶ | مجموع آراء: ۱۰

باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
مادر اجازه است کمی درد دل کنم

مادر اجازه است که چیزی بگویمت
از حس دردناک مریضی بگویمت

از حس دردناک خودم، کودک خرت
اصلاً بلای بد شده این بچه بر سرت

هرگز بنای کاخ امیدت نبوده ام
دستی به روی موی سپیدت نبوده ام

مادر ببین که دربدری عادتم شده
شبها شراب و لنده غری عادتم شده

شب ها و روزها شده من خانه نیستم
اصلاً به زنده گی سر سوزن... نه نیستم

یکسو شراب و شعر و جهانی شبیه گور
یکسو چخوف و نیچه و لعنت به بوف کور

یکسو فرار و نفرتی از هر چه آدم است
یکسو دلی که سخت گرفتار مریم است

افتاده ام میان بلاهای روزگار
کس نیست یک صدا بزند های روزگار!

* * *

مادر غمی بزرگ دلم را گرفته است
تقدیر شوم من پی خوبی نرفته است

تو قصد - سیلی که زدی - را نداشتی
از من تو انتظار بدی را نداشتی

میخواستی که سایۀ روی سرت شوم
فرزند نیک سیرت و نام آورت شوم

میخواستی که مرد بزرگی شوم، نشد
بُرنده مثل پنجۀ گرگی شوم، نشد

مادر! ببخش، چون همه اش اشتباه بود
کوه بزرگ ذهن تو هم مشت کاه بود

من مرد روزگار خودم هم نمی شوم
پی برده ام به این که من آدم نمی شوم

من خسته از تمام جهان، خسته از خودم
آخر به سیم آخر این زنده گی زدم

مادر! گپی برای من از زنده گی نگو
دیگر نیاز نیست به تحقیق و جستجو

من مو به مو تمام جهان را شناختم
یعنی که درد های کلان را شناختم

یعنی جهان و سکس و شرابش دروغ بود
اندیشه های خوب و خرابش دروغ بود

سر بر هزار مسأله و ماجرا زدم
بر هر چه شعر و فلسفه شد پشت پا زدم

باز آمدم که قصه ی دیو و پری کنی
افسانه های بچه ی کاکل زری کنی

باز آمدم که باز نصیحت کنی مرا
وقتی که شیطنت بکنم لت کنی مرا

چیزی به آن نصیحت خوبت نمی رسد
دردی به درد سیلی و چوبت نمی رسد

باز آمدم که پیش تو راحت شوم کمی
پندی بده مرا که خجالت شوم کمی

آغوش تو حقیقت دنیا و زنده گی ست
این زنده گی بدون تو دنیای گنده گی ست


تا کنون ۷ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

الهام الدین :

تشکر کاوه جان شعر عالی بود بسیار عالی




سید:

سلام خيلي خوب بود واقعا عالي است براي شاعر آرزوي موفقيت دارم!.




حسن:

ترسم که دل زمهرش از مارمیده باشد

ما از سبوی جانان باده طلب نمودیم
ترسم زجام رندان بر ان چکیده یاشد
دیوانه را عجب نیست از لعل لب بنوشد
ترسم که باباشد عاقل از جان بریده باشد
ساقی زباده سر خوش مطرب ز چنگ تاری
ما خوش به تار موی ترسم شکسته باشد
مارا دهند ندائی کز سردر معانی
ترسم که غیر ما نیز ان را شنیده باشد
ما درون چه باشداینگونه بی قراریم
ترسم که اتش دل بیرون کشیده باشد
احوال ما بگوید با ساربان بزاری
شاید زکاروانی یاران دیده باشد
تا کی به وصل جانان ما روز شب شماریم
ترسم زهجر زلفش پشتم خمیده باشد
انصاف نیست دل برنا محرمان سپاری
ترسم که مدعیش گوید خریده باشد
در بند زلف جانان احوال خود ندانیم
ترسم شود پریشان بر خون طپیده باشد
بر دفتر حوادث شرحی زدیم زاحوال
ترسم ورق بسوزد یاران ندیده باشد
نوروزی در فراق یاران چرا نشستی
شاید زراه دیگر یاران رسیده باش




مرتضى:

هميشه لذت ميبرم كاه جان عزيز




شاه محمد طارق از فیض آباد ولایت بدخشا:

آقای جبران دست مریزاد, هیچ واژه مناسب یا توصیف شایسته به این شعرت نیافتم. نه خارق العاده و نه فوق العاده هیچ یک ارزش مناسب شعرت را تداعی کرده میتوانند, ونه چیز دیگر!
خلاصه بی نیاز از هر توصیف و تعریف چیزی بی نهایت عالی و دلنشین!




مختاراحمد اوچقون:

واقعا شعر زیبایی از زمزمه آن لذت میبرم




بکتاش نوروزی:

کاوه جبران عزیز من خودم کم کم مینویسم نمیشود خودم را شاعر خطاب کنم یکی از علاقه مندان سرخت اسعار شما هستم واقعآ وقتی اشعارتان را میخوانم زمین و زمان مرا جای نمیدهد یک شعر ناچیز در وصف اشعار خودت سروده ام اگر این پیام من به شما رسید لطفا از آدرس شخصی تان با من به تماس شوید به کمک و همکاری شما در بخش ادبی سخت نباز دارم ....

Baktash123.nawrozi@gmail.com




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *