+ - x
 » از همین شاعر
1 مست ها دروغ نمی گویند
2 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
3 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
4 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
5 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
6 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
7 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
8 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
9 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
10 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد

 » بیشتر بخوانید...
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند
 تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم
 مادر مرا نبخش
 باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
 خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان
 تلخکها

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
باز از جایت بخیزی مثل خر گنگس و گرنگ

یک طرف حلق و دهانت زهر واری بدمزه
یک طرف کابوس دیشب کله ات را کرده مَنگ

نیم ساعت صرف تشناب و سپس با چشم پُت
خیره شو آیینه را _ نی _ خیره شو بر یک ملنگ

روده خالی گشت و حالا فکر بعدی فکر نان
جستجو کن زهر ماری خواهد آوردی به چنگ

باز هم تصمیم رفتن سوی کار اما کجا
آن قدر فرقی ندارد شهرنو یا دهمزنگ

آسمان بارانی است و شهر در زیر غبار
کوچه هایش غرق لای و رهگذرها رنگ رنگ

باز دفتر، باز کارت، مثل ماشین مثل خر
پشت میزت می روی اوقات تلخ و خُلق تنگ

کار و کار و کار و کار و... با دو تا همکار... کار
توبه! همکارش نگویی هر دو تایش چوب و سنگ

باز هم روزت تمام و کارهایت ناتمام
باز هم برگرد منزل، تک و تنها، لنگ لنگ

باز شب تاریک و بارانی و دنیا غرق خواب
زنده گی جاری ست دایم بی توقف، بی درنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *