+ - x
 » از همین شاعر
1 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
2 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
3 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
4 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
5 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
6 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
7 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
8 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
9 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
10 مست ها دروغ نمی گویند

 » بیشتر بخوانید...
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم
 شایسته سالاری
 گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم
 کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم
 سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 جوهر مردی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
ماجرای خوب هر روزت گرفتاری شده

گفته بودی خودکشی هم چاره‏یی باشد ولی
مرگ هم در باورت مفهوم تکراری شده

سال ها در انتظار عشق موجودی که نیست
وقت آخر سهم تو تریاک و بیماری شده

زندگی چیزی ندارد غیر سکس و فلسفه
فکر کن دنیای تو در گُه و مرداری شده

فکر کن چاقو زدن از پشت بر پشت رفیق
بهترین نوع ستایش از وفاداری شده

هیچ چیز از ابتدا معنای آدم را نداشت
خلقت آدم برای خلق بی زاری شده

درک و پوچی واقعاً تلخ است اما چاره نیست
اشک تو جان برادر! بی سبب جاری شده


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

POOCH:

NICE




آشنا:

انسانهای بزرگ درباره عقاید حرف می زنند
انسانهای معمولی درباره وقایع حرف می زنند
و انسانهای کوچک پشت سر دیگران حرف می زنند




سفیدچهرى:

زيباست




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *