+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
2 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
3 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
4 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
5 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
6 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
7 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
8 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
9 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
10 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر

 » بیشتر بخوانید...
 دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
 ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی
 الا یا مالکا رق الزمان
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 ایدل چو زمانه می کند غمناکت
 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
 تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن، ای میهن!

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
ماجرای خوب هر روزت گرفتاری شده

گفته بودی خودکشی هم چاره‏یی باشد ولی
مرگ هم در باورت مفهوم تکراری شده

سال ها در انتظار عشق موجودی که نیست
وقت آخر سهم تو تریاک و بیماری شده

زندگی چیزی ندارد غیر سکس و فلسفه
فکر کن دنیای تو در گُه و مرداری شده

فکر کن چاقو زدن از پشت بر پشت رفیق
بهترین نوع ستایش از وفاداری شده

هیچ چیز از ابتدا معنای آدم را نداشت
خلقت آدم برای خلق بی زاری شده

درک و پوچی واقعاً تلخ است اما چاره نیست
اشک تو جان برادر! بی سبب جاری شده


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

POOCH:

NICE




آشنا:

انسانهای بزرگ درباره عقاید حرف می زنند
انسانهای معمولی درباره وقایع حرف می زنند
و انسانهای کوچک پشت سر دیگران حرف می زنند




سفیدچهرى:

زيباست




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *