+ - x
 » از همین شاعر
1 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
2 زمانه کج روشان را به بر نکشید
3 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
4 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
5 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
6 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
7 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
8 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
9 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
10 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ

 » بیشتر بخوانید...
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
 دل بی لطف تو جان ندارد
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت
 خروش خفته
 خنک آن ملتی کز وارداتش
 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
 ترکبن طبقا عن طبق مولائی
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی

۳.۷
امتیاز: ۳.۷ | مجموع آراء: ۳

زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
زنده گی چرخ زدن در دل سرگردانی

اولین سطر خبرهای جهان این بوده
جسدی کشف شد از ساحل سرگردانی

صبر کن تا که اجل روح ترا هم ببرد
یک قدم مانده به سر منزل سرگردانی

فلسفه، شعر، شراب و زن همسایه و سکس
همه اش مثل خودم حاصل سرگردانی

و جهانی که همه پُست مدرنش گویند
مثل خر تا زده پا در گِل سرگردانی

پس کمی فکر بکن شاعر دلتنگ شده!
با غزل حل نشود مشکل سرگردانی

من که صد سال پس از فلسفه بافی دیدم:
خودکُشی _ خاتمۀ عاجل سرگردانی _


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *