+ - x
 » از همین شاعر
1 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
2 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
3 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
4 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
5 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
6 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
7 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
8 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
9 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
10 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است

 » بیشتر بخوانید...
 مرگ نجار
 ما آفت جان عاشقانیم
 کار من اینست که کاریم نیست
 راز چون با من نگوید یار من
 مادر
 مباد بشکند ای رودها غرور شما
 چو او باشد دل دلسوز ما را
 سلیمانا بیار انگشتری را
 بیا ساقی بیارن کهنه می را

۳.۷
امتیاز: ۳.۷ | مجموع آراء: ۳

زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
زنده گی چرخ زدن در دل سرگردانی

اولین سطر خبرهای جهان این بوده
جسدی کشف شد از ساحل سرگردانی

صبر کن تا که اجل روح ترا هم ببرد
یک قدم مانده به سر منزل سرگردانی

فلسفه، شعر، شراب و زن همسایه و سکس
همه اش مثل خودم حاصل سرگردانی

و جهانی که همه پُست مدرنش گویند
مثل خر تا زده پا در گِل سرگردانی

پس کمی فکر بکن شاعر دلتنگ شده!
با غزل حل نشود مشکل سرگردانی

من که صد سال پس از فلسفه بافی دیدم:
خودکُشی _ خاتمۀ عاجل سرگردانی _


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *