+ - x
 » از همین شاعر
1 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
2 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
3 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
4 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
5 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
6 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
7 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
8 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
9 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
10 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد

 » بیشتر بخوانید...
 یک چند به کودکی باستاد شدیم
 دیدار در کوه قاف
 موج پوشید روی دریا را
 بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
 عمر بگذشت ولیکن همه با دربدری
 ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
 چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید
 ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴

وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
یک سیب در هوای تو کم کم رسیده بود

یک سیب _ نی _ مرا لب یک زن فریب داد
یک زن که سرنوشت مرا خط کشیده بود

حتا دروغ گفت که روحم دمیده است
از روح چشم های تو در من دمیده بود

شیطان مرا که سجده نمی کرد، خوب کرد
زیرا که وصف روی خودت را شنیده بود

وقتی خدا بهشت مرا _ نی _ زن آفرید
اصلاً کسی شبیه تو آدم ندیده بود

وقتی تو هم که خلق شدی باورش نشد
دیدی خودت که رنگ خدا پِک پریده بود

من گفتمش بیا و سرم را بهش بزن
اما خدا که سمت چپم را دریده بود

با این رقم هنوز از این کار راضی ام
مریم! خدای من که تو را آفریده بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *