+ - x
 » از همین شاعر
1 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
2 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
3 زمانه کج روشان را به بر نکشید
4 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
5 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
6 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
7 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
8 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
9 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
10 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت

 » بیشتر بخوانید...
 بزن که سوز دل من به ساز میگوئی
 از تو چه پنهان
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
 دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
 رنج دیگر
 به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
 جفا از سر گرفتی یاد می دار
 از تن چو برفت جان پاک من و تو
 ز رویت دسته ی گل می توان کرد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴

وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
یک سیب در هوای تو کم کم رسیده بود

یک سیب _ نی _ مرا لب یک زن فریب داد
یک زن که سرنوشت مرا خط کشیده بود

حتا دروغ گفت که روحم دمیده است
از روح چشم های تو در من دمیده بود

شیطان مرا که سجده نمی کرد، خوب کرد
زیرا که وصف روی خودت را شنیده بود

وقتی خدا بهشت مرا _ نی _ زن آفرید
اصلاً کسی شبیه تو آدم ندیده بود

وقتی تو هم که خلق شدی باورش نشد
دیدی خودت که رنگ خدا پِک پریده بود

من گفتمش بیا و سرم را بهش بزن
اما خدا که سمت چپم را دریده بود

با این رقم هنوز از این کار راضی ام
مریم! خدای من که تو را آفریده بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *