+ - x
 » از همین شاعر
1 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
2 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
3 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
4 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
5 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
6 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
7 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
8 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
9 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
10 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد

 » بیشتر بخوانید...
 شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا
 سیب
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 تمام كوچه ها
 طایر دولت اگر باز گذاری بکند
 چهار بیتی ها
 دل فرش فزای بامم امروز
 اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد
 زبان درازی
 کی با ما؟

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
بختی که در تمام جهان یک نفر نداشت

در سی و چند سال دویدن به خاطرت
جز خودکشی که هیچ خیالی به سر نداشت

یک عمر بر لبان تو لبخند آفرید
حتا به زیر خاک بدونت سفر نداشت

هر قدر هم که پوچ و پدر گفته «دَو» زدی
دشنام های تلخ تو رویش اثر نداشت

دنیا و مرگ و آخرتی را نمی شناخت
دیوانه جز تو دغدغۀ خیر و شر نداشت

اما تو اعتماد نکردی به عاشقت
یک بار امتحان ِ مجانی ضرر نداشت

اصلاً چه فرق داشت که بد بود یا نبود
یک قلب داغدیده برایت مگر نداشت؟

عاشق شدن گناه بزرگی ست همسفر!
او اشتباه کرد، به قرآن، خبر نداشت

حالا که نیست تکیه به تقدیر می کنی
دیوانه هیچ وقت قضا و قدر نداشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *