+ - x
 » از همین شاعر
1 او با ما، با ماست
2 اینجا بلوغ را به سر دار می کشند
3 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
4 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
5 یک عُمر، گپ مفت ز هر شحنه خریدیم
6 خوش بحال ما که ما را این در و دیوار هست
7 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
8 هنربند
9 مردمان عمری پی کلاف سرگُم میروند
10 قومندان با خدا نالیده می گفت

 » بیشتر بخوانید...
 با جزئیات تازه یی برگشته بودم...
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 از آدم تا بوزینه
 می بوسم آن قدر كه تو از حال می روی
 این کیست چنین مست ز خمار رسیده
 موسیچه از ضیافت باران گریخته
 ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتند: هنر روح و روان زنده کند
گر درک شود جمله جهان زنده کند

هنگام سحر آن بُز شیری ام مُرد
گویید هنر را، بُز مان زنده کند

* *

گر صدا داری، برو خواننده شو!
در دل و جان ملت پاینده شو

سُر ندارد گر صدایت جان من
لااقل در تلویزون گوینده شو

* *

در شهر بدیدم که هنر چالان است
هوش همه سوی قبله ی میدان است

از تازه جوانی چو بپرسیدم، گفت:
کنسرت فکاهی فلانی خان است

* *

در اینجا هر صدا در بند گردد
نه تشویق و نه هم اسپند گردد

چرا در عصر مردان هنرکش
کسی خواهد که هنرمند گردد؟


قوس 1387، دنمارک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *