+ - x
 » از همین شاعر
1 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
2 این طرف و آن طرف
3 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
4 یک عُمر، گپ مفت ز هر شحنه خریدیم
5 کُله از سر فرو افتد به وقت دست و پا بوسی
6 خوش بحال ما که ما را این در و دیوار هست
7 لحظه یی که زندگی در فکر نان آلوده شد
8 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
9 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند
10 هنربند

 » بیشتر بخوانید...
 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
 گر نه شکار غم دلدارمی
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
 یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
 مرغ خانه با هما پر وا مکن
 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 برگ خزانی دل من زرد گشته است
 جمجمه های پوسیده نیاکان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش گوزیدی به گوشم لیک یادت رفته بود
پیش ازین صدبار دیگر نیز بادت رفته بود

پرده ی گوشم گواهی داد در هنگام خواب
زآنچه بر او زان صدای نامرادت رفته بود

اوستاد وقت خود بودی ولی از بخت بد
دوش "او"یت مانده بود و سین و تادت رفته بود

آنچنان سازی زدی کز جزبه اش مرغ هنر
بهر کشف خویش در عُمق سوادت رفته بود

بنده و صد همچو من در انتظار داوری
چون کمربندت گشودی عدل و دادت رفته بود

ای هنربند عزیز! ای مند ها در بند تو
مند را آتش زدی دیشب که بادت رفته بود

با سخندانی بگفتم زین ستم، خندید و گفت
روح خر جانا مگر اندر نهادت رفته بود؟

* * *

بی هنر گوشی مرا بودی که با تلقین خویش
پیشواز صوت آن چیز گشادت رفته بود


بیست و دوم قوس 1387
دنمارک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *