+ - x
 » از همین شاعر
1 بهار
2 در چشمانت
3 اینک از شانه هایم
4  چشمه
5 مهتاب بارانک
6 نیل را بگو...
7 حیف نیست ؟
8 زیبا در زندان
9 کوهی برای تو خس وخاشاک می شود
10 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود

 » بیشتر بخوانید...
 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
 من ز گوش او بدزدم حلقه یی دیگر نهان
 از یکی آتش برآوردم تو را
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 آخر سوب نیست...
 مشکن دل مرد مشتری را
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
 مسلمانان مرا وقتی دلی بود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

و هتل مادر مهربان خودم بود با دندان های افتاده و اصوات از دهنش می ریخت
من کودک شده بودم و دستم به هیچ چیز نمی رسید
از هتل به دنیا پا گذاشتم
تمام چیزها را باید از نو می شناختم
چیزی سبز بود و پاک و سایه داشت
چیزهای دیگر رفته بلند و ابر ها مراقب، بادها مراقب اعمال خویش
روی چیزی راه می رفتم و به شباهتی در دور دست ها فکر می کردم

دیگر یک نفر نبودم دیگر تنها نبودم با گیج ها در توکیو
یکی با کلاه من در تمام دیوار ها راه می رفت یکی در زمین، یکی از پوست درخت مرا می نگریست
و دیگری در گونه یک زن به من نزدیک میشد
و در برگی زود چشم می گرفت از چهره ام که در سرخ بود

هرگام از ار تفاع قامتم می کاست
یک گام دیگر و کوچکتر
گام دیگر و گام های دیگر
و
کو
چک
ت
ر
شهر عظیم را برای لحظه ای گم کردم
کرمی از رویم گذشته بود

پس از این باید جستجو کنم "آدم" را در کجایم نوشته اند
و پاک کنم
*
بودا زانو زده بود در دل توکیو با چشم های دوخته به درون سرشار
که آرامش از تمام چشم های تنگ زیادی می کرد

( ولی در هندوستان نه بودا که
تنها تندیس ها می توانند این گونه بخوابند)

پشتش گورستان و شهر رو به رو هم بیدارش نمی کرد
نسیم از سنگ های قبر به نرمی میخواست
خاکستر هایی را که گیر مانده بودند
روشن افتاده بود روی سر و شمع ها را می کاست پشت شیشه های رازناک
آمد آمد باران بود از تمام آسمان
و چتر ارغوانی"کاتلین" سپر زمین
که روی آن من ایستاده بودم

( از عکس خوشم نمی آید، میخواهم این معبد را به خاطر بسپارم
تا فردا آنرا به یاد بیارم)
یکی در زنگ صدا زد بودا را یا آسمان را
ترنگ ... ترنگ

آسمان آغاز کرده بود و بودا از سنگ بر نخاست و به زیر درخت گور ها نخزید
*
مهربانان در همه جاده ها بودند
مهربانان از همان جاده ها بودند و من راه راست را گم نمی کردم
توکیو در سبزها نشه بود که آدم هایش در ابر دست داشتند
من از تمام اشیا کوچکتر شده بودم

برای حرف هایت حتمن یکی می گردد
شاه و گدایی نیست می گیرند
دست تنها دست است و باید فشرده شود به یاری
من از تمام اشیا کوچتر شده بودم

حالا برگشته ام به کابل و دوباره بزرگتر از تمام اشیا هستم
آمده ام که جستجو کنم "آدم" را در کجایتان نوشته اند
و پاک کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *