+ - x
 » از همین شاعر
1 به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من
2 از او فقط غبار فقط دود مانده است
3 موسیچه از ضیافت باران گریخته
4 گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
5 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
6 فریاد می زنم كه ای آدم ها! در نطفه بسته اند دهانم را
7 پس از مدتی اندوهیدن
8 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
9 در من گورستان عزازده ییست
10 ما و تو ایم و گوش و كنار همیشه گی

 » بیشتر بخوانید...
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 عید بر عاشقان مبارک باد
 آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید
 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
 یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد
 نهان اندر دو حرفی سر کار است
 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
 کسی کو «لا اله» را در گره بست
 ماه امشب كاملن بر چهره ات تابیده بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرگی بیرون می آید از غار
هی گرگی!
گرگی هی!
نمی تواند بیرون بیاید
جنگل از شهر گریخته است
و شاخه ها خواهشات عریان یك درخت مانده اند
برف تا لب لحاف من باریده
زاغها آسمان را سیاه كرده اند
گرگی هی!
هی شغالی!
موشی هی!
هی ماری هم نمیتواند بیرون بیاید از غار
باد چون اشباحی گریخته از آفتاب
دشتها راه بهار را گم كرده اند
ماری از دُمش به خوردن خود شروع
گرگی از چوچه های،
چه فرقی می كند از خودش
یا گرگ دیگری گریه می كند
موشی بیرون می زند روی ورق های شعر من
می خورد به چرخ خیاطی
شغالی كه شغلی جز غلغله در غروب ندارد
بیرون می آید از غار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *