+ - x
 » از همین شاعر
1 تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام
2 كنار آمده ام با تمام غم هایم
3 به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من
4 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
5 موسیچه از ضیافت باران گریخته
6 ای پرتگاه دور از دسترس من!
7 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
8 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
9 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
10 ما و تو ایم و گوش و كنار همیشه گی

 » بیشتر بخوانید...
 بخش دوازدهم
 ز کجا آمده ای می دانی
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 تا به شب ای عارف شیرین نوا
 غدرالعشق فزلت
 آن را که به صحرای علل تاخته اند
 مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند
 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
آویخته است از وسطش آسمان مرا

صبحانه اشتهای مرا خواب خورده است
دیوانه كرده دوری بسیار نان مرا

ای شعر این قدر به سراغ دلم نیا!
یك لحظه بی خیال به حالم بمان مرا

آن قدر خسته ام كه نداده ست لحظه یی
آواز شانه های شكسته، تكان مرا

این اشك های شور تو با من چه می كنند؟
پوسانده است كوچه به زخم زبان مرا

بیرون نمی شود سرم از لاك خسته گی
تبعید كرده است به كنجی، جهان مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *