+ - x
 » از همین شاعر
1 تلخ افتاد
2 فرقی نمانده روز غم و شام عید را
3 باز می بیند لبانم خالی از سیگار نیست
4 در من گورستان عزازده ییست
5 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون
6 لامپ ها دنیای مرا روشن نمی توانند
7 گُلِ شگفتۀ من از بهشت، رانده شده
8 به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من
9 كه سرنوشت حنا داشت خون من به كف ات
10 ماهی ها در ماهی تابه مستی میكنند

 » بیشتر بخوانید...
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 ما زاده کعبه ی بهاریم
 ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی
 عطش
 حالا به پشت پنجره پروانه ام هنوز
 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
 به پور خویش دین و دانشموز
 نقاشی
 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
 کس بی کسی نماند می دان تو این قدر

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

چاقوی كُند! درك نكردی كمی مرا
اصلن مرا نه، بودن یك سیب نیمه را

در دست خود چگونه نگهداشتم ببین
این قلب زیر پا شدۀ قیمه قیمه را

ای كاش كَنده بود خدا تا نبینم اش
این چشمهای هیزِ به آدم ضمیمه را

شاید كه هیچ چیز نگویم نه بشنوم
یك روز اگر دوباره ببینم « فهیمه » را



یك روز مار می گزد و مور می زند
با این خیال كس چه كند برگ بیمه را؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *