+ - x
 » از همین شاعر
1 گاهی بر جنازۀ دختر جوانی می گریم
2 چقدر با كلمات درنده ور بروم؟
3 تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام
4 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود
5 در جاده ها رها كن حالا مسافرت را
6 تلخ افتاد
7 آتشی بر هستی تریاك و تنباكو بكش
8 می بوسم آن قدر كه تو از حال می روی
9 دكمه دكمه می شرمم چاك سینه هایت را
10 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود

 » بیشتر بخوانید...
 دگرباره چو مه کردیم خرمن
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
 کجایید ای شهیدان خدایی
 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 ز رویت دسته ی گل می توان کرد
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

كوچۀ بن بستی ام آخر كه از من بگذرد؟
عاقبت خسته ست هر عابر كه از من بگذرد

هیچ می دانی چه خواهد شد در آن سوی جنون
شاید از جان بگذرد، شاعر كه از من بگذرد

یوسف تقدیر من هرگز زلیخایی نشد
سالها شد نیست یك تاجر كه از من بگذرد

رفتم و سر را به او تسلیم كردم دوستان!
من خطر كردم به این خاطر، كه از من بگذرد

من نمیخواهم كه یك عمر او دچار من شود
وقت دادم تا دمِ حاضر كه از من بگذرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *