+ - x
 » از همین شاعر
1 چه خوب است سگ جای انسان بروید
2 كنار آمده ام با تمام غم هایم
3 به خیابان نگاه میكنم
4 چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت
5 یک شعر بی شرمانه عاشقانه
6 گنجشك های هر درختی مرده در جیبم
7 به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من
8 این كوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
9 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود
10 چاقوی كُند! درك نكردی كمی مرا

 » بیشتر بخوانید...
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا
 ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری
 انجیرفروش را چه بهتر
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
 بر آستانه اسرار آسمان نرسد
 بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ
 مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام
تو خوش حكایتی و تشنۀ زبان تو ام

دلم خوش است كه از غم به خویش می پیچم
كه مثل چوبك چایی در استكان تو ام

دو چشم، غفلتم اما دو كوچه منتظرِ
دوباره آمدن نرم و ناگهان تو ام

تو تند و تیزی و تیغ از تن تو كشف شده
و من كه خون گره خورده با رگان تو ام

مرا چه می كنی از این من و تو می گذریم
تو هر چه خواسته باشی مرا همان تو ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *