+ - x
 » از همین شاعر
1 علف شدم لبِ كلكین و یار، سم پاشید
2 در را كه محكم بر رویت می بندی
3 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
4 به خیابان نگاه میكنم
5 ماهی ها در ماهی تابه مستی میكنند
6 ای كاش! ابر باشم و بارانی ات شوم
7 لامپ ها دنیای مرا روشن نمی توانند
8 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
9 در من گورستان عزازده ییست
10 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن

 » بیشتر بخوانید...
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 لعل بدخشان
 روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
 سماع آمد هلا ای یار برجه
 ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست او
 گر تو خواهی وطن پر از دلدار
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
 دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

علف شدم لبِ كلكین و یار، سم پاشید
سكوت سرخ لبانش مرا ز هم پاشید

نظام یخ زدۀ زند ه گی من از هم
به كوچه هایش در اولین قدم پاشید

نخواند فاتحه یی تا كه شاد باشم از اش
به خاك! اگر دگران خاك بر سرم پاشید

به « تكیه خانه » روان شد سیاه پوشیده
به سینه عطری از اشعار محتشم پاشید

ندیده بود كه من چشم های او شده ام
گریست خون مرا بر درِ حرم پاشید...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *