+ - x
 » از همین شاعر
1 ما و تو ایم و گوش و كنار همیشه گی
2 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
3 شنا كن مسیر رودی را كه از چشم های كوه شروع شد
4 پر می كَشی پرندۀ زیبا كجا ... به خیر؟
5 ای كاش! ابر باشم و بارانی ات شوم
6 چاقوی كُند! درك نكردی كمی مرا
7 ای پرتگاه دور از دسترس من!
8 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
9 رو به روی تو زبانم بند می ماند عزیز!
10 مادرم رفته است پیر شود پدرم اندكی جوان مانده ست

 » بیشتر بخوانید...
 امروز سماع است و شراب است و صراحی
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
 مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را
 زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه
 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
 اجرام که ساکنان این ایوانند
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای روزگار! نگذری از آبروی من
با چشم انتقام نبینی به سوی من

بسیار شد بس است، همین قدر زخم و ظلم
می دانی از خشونت و از خُلق خوی من!

آیینه هم تنفر یك مرد خسته را
هر صبح مثل كارد كشیده به روی من

دنبال چند لقمۀ ناپاك از تنی
سگ های هار غف زده اند از گلوی من



میخواستم نماز بخوانم كه دیده شد
یك دختر برهنه در آب وضوی من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *