+ - x
 » از همین شاعر
1 تلخ افتاد
2 اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی
3 به هر كجا بروی دیگری! غریبه تری!
4 ندیده است كه چشمم سیاهچال شده
5 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
6 دكمه دكمه می شرمم چاك سینه هایت را
7 با شعر، با شراب عجب گیر كرده ام
8 پر می كَشی پرندۀ زیبا كجا ... به خیر؟
9 فریاد می زنم كه ای آدم ها! در نطفه بسته اند دهانم را
10 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند

 » بیشتر بخوانید...
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 بیا زرتشت
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 ای برده اختیارم تو اختیار مایی
 از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن
 از نفرتی لبریز
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 شکست
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
به یاد قد تو بید و چنار را بوسید

چرا به خاطر چشمان بی تفاوت یار
هزار پنجرۀ رو به یار را بوسید

چرا به خاطر این كه تو اهل این شهری
قدم قدم همه خاك « مزار » را بوسید

چقدر خاطر این كه تو سرخ پیرهنی
به گریه رفته و باغ انار را بوسید

ز بس كه زنده گی اش تلخ و تلخ تر شده بود
هزار مرتبه او چوب دار را بوسید

چرا به یاد دو چشم تو از كتاب خدا
همیشه واژۀ « لیل النهار » را بوسید؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *