+ - x
 » از همین شاعر
1 در جاده ها رها كن حالا مسافرت را
2 در ارتباط آتش و سیگار می سوزم
3 در را كه محكم بر رویت می بندی
4 خواب پریشان و زکام و کابوس و غم عشق و نان و از این قبیل
5 فرقی نمانده روز غم و شام عید را
6 افتاده ایم مثل دو تا دست روی هم
7 تمام كوچه ها
8 كه سرنوشت حنا داشت خون من به كف ات
9 دكمه دكمه می شرمم چاك سینه هایت را
10 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد

 » بیشتر بخوانید...
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
 نوازش
 اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
 لبت انجیر خُلم و توتِ یاقوتی خنجان را
 شعر های مصطفا هزاره
 جانا بیار باده و بختم تمام کن
 ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو
 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
 خنده از لطفت حکایت می کند

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

هر چند لحظه لحظه دلش شور می زند
از شرم دست های مرا دور می زند

بگذار تا بنوشم از این چشمۀ شراب
یك روز چشمهای ترا مور می زند

ماهی دلش گرفته كه در آب خویش را
بسیار بی ملاحظه در تور می زند

كودك اگر درست بفهمد كه درد چیست
كی دست را به خانۀ زنبور می زند

آدم خریست كه همۀ عمر خویش را
در راه خشك و خالی آخور می زند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *