+ - x
 » از همین شاعر
1 با ارغنون شکسته
2 سوگیانه
3 سایه ساز تیره ی تاریخ
4 کبریت شکسته ء غروب
5 جمجمه های پوسیده نیاکان
6 مصیبت هشیاری
7 تنهایی
8 برادران من
9 زندگی
10 خاک بی خاکی

 » بیشتر بخوانید...
 اندرز
 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
 هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
 سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
 به خوابیدگان
 غزلی برای کابل و این روز هایش...
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 یا رب من بدانمی چیست مراد یار من
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آیینه ها

آیینه ها حقیقت خود را
از دست داده اند
آیینه ها مکدود نور اند
گویی که از نخست
زان لحظه های فجر شگفتن
با نور بامداد
بیگانه بوده اند

ای همصدای من
ای بهترین صلابت ایمان
من در کجای شهر بجویم امید خویش
من با کدام واژه ی نفرین
در گوش این سیاهی منفور
خوانم سرود خویش

صدا
من از سرزمین غریب می آیم
با کوله بار بیگانه گیم بردوش
و سرود خاموشی ام بر لب
من یونس صدایم را
آن گاه که از رود بار حادثه میگذشتم
دیم
در کامی نهنگی فرو رفت
و تمام هستی من
در صدایم بود

برگرفته از تصویر بزرگ آیینه کوچک

شهر کابل
زمستان 1368


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *