+ - x
 » از همین شاعر
1 ای كاش كه خدا دمِ در می گذاشت ام!
2 نه خواب باشم و نه كارهای خوب كنم
3 یک شعر بی شرمانه عاشقانه
4 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
5 چه خوب است سگ جای انسان بروید
6 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن
7 تمام كوچه ها
8 خواب پریشان و زکام و کابوس و غم عشق و نان و از این قبیل
9 در را كه محكم بر رویت می بندی
10 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟

 » بیشتر بخوانید...
 آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
 دردم از یار است و درمان نیز هم
 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان
 گوش من منتظر پیام تو را
 به دشمن آزادی زنان
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 پرده دیگر مزن جز پرده دلدار ما
 بیامدیم دگربار سوی مولایی
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت
مثل یک فرصت مردار مرا دور انداخت

چه كسی بود كه با شیطنت چشمانت
آمد و این همه در شهر شر و شور انداخت

دید افتاده ترین بچۀ این كوچه منم
بعد چشمان ترا چار طرف چور انداخت

زلف را حلقه زنان، حلقه زنان... در بغداد
عشوه یی كرد، و در گردن منصور انداخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *