+ - x
 » از همین شاعر
1 گرگی بیرون می آید از غار
2 در نیمه شب تعطیلی ام
3 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
4 اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی
5 خانم خدا خراب كند خانۀ ترا
6 گنجشك های هر درختی مرده در جیبم
7 ای كاش! ابر باشم و بارانی ات شوم
8 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
9 امشب گناهكار ترینم ای آسمان!
10 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون

 » بیشتر بخوانید...
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
 بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
 زمانه کج روشان را به بر نکشید
 بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر
 نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
 کسی خراب خرابات و مست می باشد
 تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
 گوید آن دلبر که چون همدل شدی

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من
عبور خسته یی دارند، یك كوچه نفر از من

نمی دانم چرا این مرگ دستم را نمی گیرد؛
چه چیزی ساخته این روزگار بی پدر از من

نمیدانم خطوط صورتم نقش نگاه كیست؛
كه در آیینه می بینید مردی پیر تر از من

چرا این جاده ها معنای غربت را نمی فهمند
گریزان است مثل سایه از آدم سفر از من

درون عكسی استم كه به رویم برف باریده
دگر هرگز نمی گیرد پرستویی خبر از من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *