+ - x
 » از همین شاعر
1 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
2 ببین چه سرخ چه سبز و سیاه كشته شدیم
3 گُلِ شگفتۀ من از بهشت، رانده شده
4 لامپ ها دنیای مرا روشن نمی توانند
5 كوچۀ بن بستی ام آخر كه از من بگذرد؟
6 هر چند لحظه لحظه دلش شور می زند
7 گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
8 علف شدم لبِ كلكین و یار، سم پاشید
9 خواب پریشان و زکام و کابوس و غم عشق و نان و از این قبیل
10 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد

 » بیشتر بخوانید...
 رميده آرزوهايم ز آغوش
 هله ای شاه مپیچان سر و دستار مرو
 بیا ای مونس جان های مستان
 نگاه - داغ تر
 جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
 ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
 مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از بی كسی نپرس، كه این روزها كسی-
حتا نگفته است كه بسیار ناكسی!

هرروز این اتاقك، توفانی است از-
آن ابروان ابری و چشمان اطلسی

آغوش یار مسجدی و دستهای او
وا می شوند مثل كتاب مقدسی

اما نه سوی من كه من آدم! نه، چیستم؟
ها راستی! مشابه یك شكل هندسی

این كوچه خالی است، خیالی ست كوچه یی
كه می دوی و می دوی اما... نمی رسی

آتش! نه! باد بود، چه بی اعتنا گذشت
اصلن ندید این كه تو خاری و یا خسی

من ماندم و دو دست، دو دستی كه سال هاست
خیلی مشابه است به دیوار محبسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *