+ - x
 » از همین شاعر
1 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون
2 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
3 ای كاش كه خدا دمِ در می گذاشت ام!
4 در نیمه شب تعطیلی ام
5 ما و تو ایم و گوش و كنار همیشه گی
6 غمت بهانۀ خوبی برای خودكُشی است
7 گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
8 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود
9 لامپ ها دنیای مرا روشن نمی توانند
10 ندیده است كه چشمم سیاهچال شده

 » بیشتر بخوانید...
 شعر های مصطفا هزاره
 آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
 رخ ها بنگر تو زعفرانی
 چند نظاره جهان کردن
 پری گمشده
 مادر
 روز شادی است بیا تا همگان یار شویم
 های مردم، کاش امشب مست می بودم
 بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
اصلن چه می شد این كه تو پیدا نمی شدی؟

دیروز دیدمت كه در آیینه ... بی امان
در زیر گرد و خاك تماشا نمی شدی

یك روز گفته بود: « تو كوهی از آتشی! »
آن روز بین پیرهنت جا نمی شدی

ای مرد نیمه مرگ! بمیرم برای تو
كاش این قدر به قصۀ دنیا نمی شدی

ای كاش كودكیِ ترا گرگ خورده بود
ای كاش هیچ وقت تو بابا نمی شدی

با هیچكس نمیشدی... اصلن « نمی شدند »
مخلوط كرده اند، ترا با « نمی شدی »


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *