+ - x
 » از همین شاعر
1 سنگ شکن
2 چکامه یی برای آمو
3 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
4 درخت بارور، سلام
5 به پیشگاه مولانا
6 ستاره ها و آفتاب
7 نوروز
8 استاده بود پیکر بودای بامیان
9 آدمک
10 سرنوشت

 » بیشتر بخوانید...
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 به ساحل گفت موج بیقراری
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
 ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
 ای عاشقان ای عاشقان دیوانه ام کو سلسله
 من اگر پرغم اگر خندانم
 شرمندگی
 آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده
 جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر دو نای یک نیستانیم ما
نای بلخستان هجرانیم ما
هر دو سرگردانِ دورِ روزگار
آشیان بگذاشته ز اغیار و یار
عشقهای خوب خوش سودای ما
خار حسرت گشته در دلهای ما
کوچه های راز عطاران چه شد؟
هفت شهر عشق عیاران چه شد؟
تو مگر از ما همه بگسسته ای؟
رفته ای در روم و در بربسته ای؟
تا بر یونانیانت آمدم (۱)
تن گدازنده چو جانت آمدم
از خراسان، از نیستان آمدم
راه جویان ناز نازان آمدم (۲)
دیدم اینجا نای آوازت بلند
بلخیانت در خیالت می زیند
لیک آنجا در خراسانت هنوز
لشکر چنگیزیان آتش فروز
نیست در فرهنگشان جز انتحار
«ساختن» در کار شان بی اعتبار
نیست در فرهنگ تو از جنگ وخون
«سختگیری» یا «تعصب» (۳) یا جنون
«خامها» اینجا حکومت میکنند
ظلمها در مرز و بومت میکنند
سالها این گرگ خویان تاختند
سد فغانستان وحشت ساختند
ما همه بیگانه از خوی تو ایم
جمله مان شرمندۀ روی تو ایم
بار دیگر سر کن آن هیهای خویش
ناله برکش از گلوی نای خویش
گو، چرا آن درد پنهانی فسرد؟
آتش زردشتها، پژمرد و مرد؟
ز آتشی کو گفته بودی، زنده نیست
در دل ما مردگان، پاینده نیست
آتش فرهنگ عشقت زنده باد!
آتشت در جان ما پاینده باد!

* * * * *

یاد آوریها:
(1) – مولوی میگوید:
از خراسانم کشیدی تا بر یونانیان
تا در آمیزم به ایشان تا کنم خوش مذهبی

(2)- باز:
دلنوازان نازنازان در رهند
گلعذاران از گستان میرسند

(3)- باز:
سختگیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون آشامی است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *