+ - x
 » از همین شاعر
1 کبک
2 سرود ملی
3 درخت بارور، سلام
4 در فاصله ها
5 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
6 آمویه
7 پرنده
8 سنگ شکن
9 ستاره ها و آفتاب
10 چکامه یی برای آمو

 » بیشتر بخوانید...
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
 بی یار مهل ما را بی یار مخسب امشب
 نشسته ای سر سنگی
 بیار مطرب بر ما کریم باش کریم
 تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 در برابر خدا
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در بستری از شنهای شنگرفین
سپاه نهنگان خسته اش را سان میبیند
تا ماهیان ساده دل کودک را
زخمی دیگر نیازارد
که دو رویانی از نحله های ترفند
یا دستانی سیاه، سرخ، چرکین
بار ها و بار ها
آبهایش را گل آلودند
تا جویهای مولیانی اش را
بیالایند


و کمانداران شب
آیینه هایش را شکسته اند
و فریاد دریاییان هجرت را در ژرفای سکوت
رانده اند .



و دستواره های نا پیدا
مجمر های عود و پان را
از پای درختان شابهار
نوشاد و مهر برزین
و نگارستان بامیان
به ترکستان یغما برده اند
تا گنج شایگان خراسانشرا
به خر مهره یی گرو بگذارند
تا دست قحبۀ تاریخ
نا مردمی زاده یی را
بر سکوی آزاده گانش
ترصیع نهد


اهوراهای روشنی
سراسیمه اند
مبادا تن آشوبانی بی مر
روز را در چشمه سارانش شب سازند
که دریغا
ترکان خاتونهای حرمسراهای تاریخ
اشک خراسان را به تلخی
چون خرسنگی بسته بر پشت شاعران مینو سرشت
نه یکبار، که باری چند
در کامش رها کرده اند
به بی آزرمی


و آنجا ؛
هیرمند
مادر پیچه سپید زال زر
سکه های موریانۀ پنجاب را
در سنگستان قبایل تاراج
به آمون گرفته است
تا چی سان
پریوای آوازش
با پری از پیوند
مرغاب را با زرین کمران کوکچه
بپیوندد
که اگر آمویه را روزی
سوری آید
پدیدار
پرنیان ریگهایش را
از نو
خنیاگران رودکی زاد
سرودی بسرایند
در پردۀ عشاق!


سوفیه 1995
از دفتر « بر نطع آفتاب »


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *