+ - x
 » از همین شاعر
1 از آن جام که شکست...
2 پرنده
3 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
4 در فاصله ها
5 سرنوشت
6 سنگ شکن
7 استاده بود پیکر بودای بامیان
8 سرود ملی
9 شعر قرن
10 دلتنگی

 » بیشتر بخوانید...
 نگاهش نقشبند کافری ها
 عاقبت از عاشقان بگریختی
 چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن
 آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
 دل من که باشد که تو را نباشد
 دیوانه یی در من
 ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 مردمان عمری پی کلاف سرگُم میروند
 هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب سیاه بود
و آسمان قیر گون
گل ستاره های رنگ رنگ را
به باغ دیده ها نمی نمود
غبار روز ها و سالهای دور
نسیم دلنواز نوبهار را
زدشتهای تشنه کام میزدود
گهی که از کران آسمان کور
فروغ تک ستاره یی
سرود عشق میسرود
گره کشای درد های رفته بود

اگرچه ابر های تیره دل کنون
مخوف و پر گناهتر
به مرمرین ستاره های پر درخش
نقاب خواب میکشند
اگرچه سایه های مرگزای بی امید
حجاب نیستی و مرگ را
به روی آفتاب میکشند
ولیک زآسمان قیرگون شب
ترانه ساز و پر فروغ و بی حجاب
ستاره ها و آفتاب
سرود تازه سر دهند
و دشتهای تشنه کام
وباغهای مانده در خزان سرد
به تابناکی بهار تازه بر دهند


تابستان – ١۳٤۶


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *