+ - x
 » از همین شاعر
1 بازگشت
2 بی ریشه
3 پارسی را پاس میداریم

 » بیشتر بخوانید...
 اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری
 چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی
 سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود
 ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
 هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 اندر دل ما تویی نگارا
 چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فرود آمد از اسپ آهنینش مرد
نشست و بوسه بران خاک پر تقدس کرد

دوباره دور و برش دید و شادمان خندید
هواى تازه و نمناک را تنفس کرد

دو گام دورتر از وى به خنده سربازى‏
به گوش رهگذرى، با اشاره پُس پُس کرد

گرفت مرد ره خانه‏اش پس از عمرى‏
نیافت خانه خود، هر قدر تجسس کرد

چه خانه‏یى که پس از سالهاى رنج و تلاش‏
به دستهاى خودش مثل باغ سُندس کرد *

نشست بر سر آوار و زار زار گریست‏
هواى تف زده ظهر را تنفس کرد

کابل سنبله 1381


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *