+ - x
 » از همین شاعر
1 غزل بدخشان
2 باور
3 پیام
4 خاطره ها
5 بوی خدا
6 باز سردار دگر را کشتند
7 آزادگی
8 بدخشانم
9 شب
10 کارخانه ی ستم

 » بیشتر بخوانید...
 بهار دیگر
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
 به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد
 عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
 صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
 گیر لیورس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان می بالد
به چنین قامت نستوه بلند
که در آشفته ترین لحظهء قرن
حرم پاک نیاکانم را
از لگد مال هیولا برهاند

خوب یادم هست آن شب ظلمانی
که ا مید سحرش هیچ نبود
صبح پنهان شده بود
و ز خورشید خبر نیز نبود
که سپاه ظلمت
با درفشی که در او مرگ تبلور میکرد
خاک برد یدهء خورشید زدند
تا در آن تاریکی شکنند و بدرند و ببرند

آسمان ژالهء یأس می بارید
و چه بیباکانه
برگ های گل امید فرابینان را
نیز پرپر میکرد

همه از وحشت این فاجعه
بار بستند و دل ازمهر وطن بگسستند
تا چه آید به سرش
ره نگر دست به سر بنشستند

ناگهان نعره ی از سینه ی کوه ها بر خاست
کز دم هیبت او
مرگ را لرزه بر اندام انداخت
شیرمرد نستوه
بانگ زد های مترسید از ین لشکر شب
یادتان هست که ما
خرس ها را به زمین افگندیم
اینها خفاش اند
معنیی زندگی در آزادیست
مرگ بهتر ز اسارت باشد
من و میدان نبرد
شرم بادا گر از ین سنگر حق بگریزم
تا بود در رگ من قطرهء خون
نگذارم که هیولای "دوسر"
حاکم ملت با نام و نشانم گردد
به لبم نعره ی تکبیر و به دستم شمشیر
سینه شان پاره کنم همچون شیر
دستهاشان شکنم
تا دگر دست درازی به حریمم نکنند


نعره اش در دل کوه هاپیچید
و یقین لرزه بر اندام شغالان انداخت
لیک غداری دگر غدر دگر ساز نمود
این زمان مهر به دیوان اخوت کردند
و چو مهمان به در خانهء او پرسه زدند
وچه نامردانه
مرد را دشنه زدند
مرد را د شنه زدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *