+ - x
 » از همین شاعر
1 جادوگر و جاسوس
2 کوچه گرد
3 مشکل
4 خسته
5 دارو
6 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
7 نوازش
8 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
9 بی خبر
10 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را

 » بیشتر بخوانید...
 دم
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 رشته ی امید
 ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو
 لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است
 ای مطرب جان چو دف به دست آمد
 تابکی
 دلی چون صحبت گل می پذیرد
 برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
 شوق غزل جوشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
بین ما و انزوا بگذار پنهان قصه را

قصهء مفت سر بازار نی...افسانه نیست
قصهء هر قصه پردازی مگردان قصه را

بر زبان... زنهار...ما را تو به کشتن میدهی!
گاهگاهی با نگاهی باز برخوان قصه را





یکشنبه 1385/10/10


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *