+ - x
 » از همین شاعر
1 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
2 کوچه گرد
3 بی خبر
4 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
5 جادوگر و جاسوس
6 نوازش
7 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
8 بی پناه بادبان
9 دارو
10 بکش بر دوش یا بر دار ما را

 » بیشتر بخوانید...
 طفل یتیم
 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار
 حنجر و گوش و نگاه
 دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
 هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
 ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
بین ما و انزوا بگذار پنهان قصه را

قصهء مفت سر بازار نی...افسانه نیست
قصهء هر قصه پردازی مگردان قصه را

بر زبان... زنهار...ما را تو به کشتن میدهی!
گاهگاهی با نگاهی باز برخوان قصه را





یکشنبه 1385/10/10


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *