+ - x
 » از همین شاعر
1 مشکل
2 بی پناه بادبان
3 بی خبر
4 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
5 خسته
6 جادوگر و جاسوس
7 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
8 دارو
9 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
10 کوچه گرد

 » بیشتر بخوانید...
 گویم سخن لب تو یا نی
 ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
 چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت
 برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
 در طریقت دو صد کمین دارم
 بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقی
 خدایا وقت آن درویش خوش باد
 ای دوش ز دست ما رهیده
 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ورق بزن دگر این صفحه خسته کرد مرا
ببر برای همیشه به متن درد مرا

بزن شرار که آتشفشان شعر شوم
رها مدار چنین بی سرود و سرد مرا

ز خون خویش دهم رنگ سرخ هر گل را
ببر به باغ - چه پروا به باغ زرد مرا

مخوان به خانه ام ای انزوای تکراری
که عشق ساخته اینگونه کو چه گرد مرا


پنجشنبه 1385/10/21


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *