+ - x
 » از همین شاعر
1 جادوگر و جاسوس
2 مشکل
3 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
4 دارو
5 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
6 بی خبر
7 بی پناه بادبان
8 کوچه گرد
9 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
10 خسته

 » بیشتر بخوانید...
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
 ای دوست عتاب را رها کن
 مثنوی زهره و منوجهر
 ویلن نواز ناز
 مرگ غم
 رو ترش کن که همه رو ترشانند این جا
 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
 در نظربازی ما بی خبران حیرانند
 سفر کردم به هر شهری دویدم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گشته ام از گامهای خویش خسته ای وطن
استخوان صبر من دیگر شکسته ای وطن

خانه های شهر را در پیشواز این غریب
صد دریچه باز و دروازه ست بسته ای وطن

تا نماند یک پری هم در دیار دلبری
دیو هفتاد و دو سر از بند رسته ای وطن

تا بسوزانند دستی را که میکارد چراغ
میرسند آتش به دستان دسته دسته ای وطن

از کجا همراه خواهم تا پناه من شود
پشت هر دیوار نامردی نشسته ای وطن

نیستم آنقدر در فکر شکست خود ولی
خسته گی من ترا بسیار خسته ای وطن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *