+ - x
 » از همین شاعر
1 بی پناه بادبان
2 بکش بر دوش یا بر دار ما را
3 بی خبر
4 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
5 نوازش
6 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
7 دارو
8 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
9 خسته
10 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان

 » بیشتر بخوانید...
 به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
 سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز
 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
 به دشمن آزادی زنان
 ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی
 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
 خنک آنکس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وطن! خواهند آخر خانهء خاکسترت سازند
نجنبی گر ز جا خاک خودت را بر سرت سازند

جدا سازند از هم استخوانهای ترا، آری
به میل خود - چو بازیچه به شکل دیگرت سازند

به گوشت حلقه یی از بند بوت خود بیندازند
غلامت؟ نی، غلامت نی...غلام نوکرت سازند

نوازش میدهند از مهربانی شانه هایت را؟
بیا خود را تکان ده! این حرامی ها خرت سازند

پرت را بسته اند و میبرندت با هوا بالا
اگر پرواز اینسان است آخر پرپرت سازند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *