+ - x
 » از همین شاعر
1 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
2 بی خبر
3 نوازش
4 دارو
5 خسته
6 مشکل
7 کوچه گرد
8 جادوگر و جاسوس
9 بی پناه بادبان
10 بکش بر دوش یا بر دار ما را

 » بیشتر بخوانید...
 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
 جهنم در جزیره
 هم میهنم ز چیست که همتا نمی شویم
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
 طارت حیلی و زال حیلی
 مرهون بعثت
 از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
 نشد از پرده تنها حق رخ تابیدنم پنهان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وطن! خواهند آخر خانهء خاکسترت سازند
نجنبی گر ز جا خاک خودت را بر سرت سازند

جدا سازند از هم استخوانهای ترا، آری
به میل خود - چو بازیچه به شکل دیگرت سازند

به گوشت حلقه یی از بند بوت خود بیندازند
غلامت؟ نی، غلامت نی...غلام نوکرت سازند

نوازش میدهند از مهربانی شانه هایت را؟
بیا خود را تکان ده! این حرامی ها خرت سازند

پرت را بسته اند و میبرندت با هوا بالا
اگر پرواز اینسان است آخر پرپرت سازند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *