+ - x
 » از همین شاعر
1 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
2 خسته
3 بکش بر دوش یا بر دار ما را
4 بی خبر
5 کوچه گرد
6 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
7 دارو
8 بی پناه بادبان
9 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
10 مشکل

 » بیشتر بخوانید...
 شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی
 طبیب درد بی درمان کدامست
 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
 پیش کش آن شاه شکرخانه را
 دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم
 گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
 همصدایی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

قهرمان قصه گردیدیم اما بی خبر
تن به تن با مرگ جنگیدیم اما بی خبر

با گذرگاهی که صد فریاد در هر گام داشت
درتمام کوه پیچیدیم اما بی خبر

رزم بود و زخم ها خوردیم اما بی جهت
بزم بود و باز رقصیدیم اما بی خبر

برگ ما را تند باد هرزه با خود برده بود
تا کجا بی بال بالیدیم اما بی خبر

زهرخندی بود بهر دیگران پیغام ما
گاه بر خود نیز خندیدیم اما بی خبر

ابر بود و ابر بود و ابر بود و قبر بود
ماه را هم یک نفس دیدیم اما بی خبر


شنبه 1385/10/23


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *