+ - x
 » از همین شاعر
1 کوچه گرد
2 مشکل
3 خسته
4 دارو
5 نوازش
6 بی خبر
7 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
8 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
9 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
10 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:

 » بیشتر بخوانید...
 کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
 حلقه
 بازآمد آستین فشانان
 توبه من درست نیست خموش
 لعل جان بخش
 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
 صبح است ز خرمی جهان می خندد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

قهرمان قصه گردیدیم اما بی خبر
تن به تن با مرگ جنگیدیم اما بی خبر

با گذرگاهی که صد فریاد در هر گام داشت
درتمام کوه پیچیدیم اما بی خبر

رزم بود و زخم ها خوردیم اما بی جهت
بزم بود و باز رقصیدیم اما بی خبر

برگ ما را تند باد هرزه با خود برده بود
تا کجا بی بال بالیدیم اما بی خبر

زهرخندی بود بهر دیگران پیغام ما
گاه بر خود نیز خندیدیم اما بی خبر

ابر بود و ابر بود و ابر بود و قبر بود
ماه را هم یک نفس دیدیم اما بی خبر


شنبه 1385/10/23


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *