+ - x
 » از همین شاعر
1 گمگشته
2 دختر و بهار
3 یک شب
4 عصیان خدا
5 اندوه
6 یادی از گذشته
7 آیینه شکسته
8 انتقام
9 نقش پنهان
10 صدایی در شب

 » بیشتر بخوانید...
 سه کنجی اتاق
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 چو رو نمود به منصور وصل دلدارش
 من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
 برخیزم و عزم باده ناب کنم
 چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد
 از سینه پاک کردم افکار فلسفی را
 خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن (حذرکردن)
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکرآور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم، تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه ی تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *