+ - x
 » از همین شاعر
1 دختر و بهار
2 دیدار تلخ
3 مهمان
4 صدایی در شب
5 عصیان
6 نقش پنهان
7 از دوست داشتن
8 عصیان خدا
9 انتقام
10 خسته

 » بیشتر بخوانید...
 روزگاریست که ما را نگران می داری
 مسلم آمد یار مرا دل افروزی
 بازآی
 ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا
 ای آفتاب آینه دار جمال تو
 قصه پرداز
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری
 برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
 بگو به گوش کسانی که نور چشم منند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم

چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری شب غمناک خاموشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *