+ - x
 » از همین شاعر
1 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
2 ای ستاره ها
3 دیدار تلخ
4 حلقه
5 گمگشته
6 اندوه
7 از یاد رفته
8 صبر سنگ
9 ناشناس
10 از دوست داشتن

 » بیشتر بخوانید...
 دریغا کز میان ای یار رفتی
 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
 تابکی
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
 پارسی
 این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
 من اشتر مست شهریارم
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 آن به که مرا تمکین نکنی
 گوهر مخزن اسرار همان است که بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *