+ - x
 » از همین شاعر
1 گمگشته
2 عصیان خدا
3 راز من
4 دیدار تلخ
5 دریایی
6 مهمان
7 شراب و خون
8 صدایی در شب
9 بیمار
10 عصیان

 » بیشتر بخوانید...
 اشکی بر گور بیگناهان بالابلوک
 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
 ای از نظرت مست شده اسم و مسما
 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
 کی باشد من با تو باده به گرو خورده
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
 منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
 دست الفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *