+ - x
 » از همین شاعر
1 بعد ها
2 دریایی
3 دختر و بهار
4 راز من
5 گمگشته
6 صبر سنگ
7 بازگشت
8 دیو شب
9 در برابر خدا
10 چشم براه

 » بیشتر بخوانید...
 می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 این چنین پابند جان میدان کیست
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری
 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
 ای شه جاودانی وی مه آسمانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *